فریاد خاموش
فریادخانه ی ساکت
|
|
|
فریاد زده شده در تاریخ پنجشنبه 14 آبان1388 توسط انتظار
|
الهی می دانم که از جماعت نادان بندگان تو هستم می دانم که هیچ فهمی از حکمت خالقیت تو ندارم می دانم که میان عقل و وهم را نمی توانم درک کنم می دانم از آن دسته افرادی هستم که هیچ تلاشی برای دانستن نکرده ام میدانم که نخواستم بدانم میدانم که تورا بسیار چشم به راه گذاشتم می دانم که نمیدانم چقدر مرا دوست داری می دانم که ... و در نهایت خیلی نمیدانم ! حال با این بنده جاهلت چه میکنی؟ مگر نه اینست که همه را محبتی است نزد تو و مگر نه اینست که دوست می داری مخلوق خود را حتی به عیب ... و مگر بالاترین نعمتت که سلامتی است را به بندگان جاهلت هدیه ندادی؟ و سفارش نکردی که عرشیان و فرشیان هم به آن عمل کنند که شنیدم فرمودی : و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما الهی منتظر سلامت نشسته ام نمیدانم که باید از کجا شمیم این سلام را دریابم نمی دانم که کی باید این سلام را پذیرا باشم نمی دانم که چه باید بر سر راه این سلام قربانی کنم نمی دانم کی باید به دنبال این سلام بگردم نمی دانم کجا باید ... نمی دانم چگونه این سلام را باید در آغوش کشم نمی دانم ... آری نمی دانم اما ... می دانم از رحمت تو بی نصیب نخواهم ماند می دانم از نگاه عاشقانه تو محروم نخواهم شد می دانم از عنایت مربی بودنت جدا نمی گردم می دانم از مرتبه مخلوق تو بودن هرگز رهایی ندارم می دانم که دیگر نمی دانم الهی کاش ازین معرکه آزاد شوم الهی دوستت می دارم زیرا قبل ازینکه تورا دوست بدارم تو مرا دوست داری ای که در همه مراتب پیش تری ای که مقصد هر کاری الهی بارها به خود گفتم : گمان نبر که فراموش عرشیان شده ای تو از میانه خاکی نه در میانه خاک ! الهی هر گاه تو را فراموش کردم خود را تلخ ترین مخلوقات یافتم هرگاه نگاهم را از تو گرفتم خفاش صفتانه به سمت منجلاب رفتم هر گاه غیر تو گفتم غیر تو شنیدم چگونه میشود از غیر تو تو را جویید ؟ الهی آنقدر خسته ام که تمام روحم می خواهد ازین جسم فرار کند آنقدر خسته ام که توانای تکاندن این غبار آتشفشان عصیان را از دل ندارم راستی گفتم دل ... می دانم خانه ات را آلوده کردم می دانم جایی را که تنها برای خود آفریدی به اجاره غیر تو در آوردم می دان که آنقدر ضعیف بودم که این مستاجر را نتوانستم بیرون کنم می دانم که این دل را معامله کردم در این بازار ناچیزی ... می دانم که ارزان فروختم می دانم که هدیه دادی و من با آن تجارت کردم می دانم که بد کردم الهی از ندانم ها گفتم و از دانستن هایی که بارها و بارها از ندانستن بدتر بودند حال فقط من ماندم و این سوال : مرا میپذیری؟ .... فریاد زده شده در تاریخ چهارشنبه 6 آبان1388 توسط انتظار
|
امام رضا-ع: سلام عشق من سلام عمر من سلام همه وجودم واي خداجون نميدوني چقدر باهات حرف دارم خداجون ميخوام امروزواسه تولد آقام جشن بگيرم آخه ناسلامتي ما ميزبانيم تو كشورمون هستن و نورانيمو كردن... آقاجون به كبوتراي حرمت به خادماي حرمت به نظافت چي هاي حرمت به همه ي اونايي كه ميان به حرمت سر ميزنن به هر بهونه و دليل حسوديم ميشه...بايد مرام رو از كبوتراي حرمتون ياد گرفت... اين روزا بايد به من عيدي بديد من عيي مي خوام راستي آقا ميشه مارو بطبيدبيايم پابوس؟ آقا ميشه حاجت همه ي حاجتمندا رو بديد؟ آقا ميشه دلاي دردمند رو آروم كنيد؟ ميشه كمكمون كنيد آدم بشيم؟ ميشه ازاون كرامتتون به ما هم كمي عطا كن؟ تولدتون با نهايت عشق و احترام مباركككككككككككككككككك چشمههای خروشان تو را میشناسند
فریاد زده شده در تاریخ جمعه 24 مهر1388 توسط انتظار
|
سلام خدای مهربونیا عشق منیییییییی...
سلااااااااااااااااااااام خوبیییییید انشاالله؟ منم خوبم شکر خدا...یه هدیه واستون دارم بپذیرید از من حقیر سرا پا تقصیر... عشق یعنی درکنار این و آن رونویسی از کتاب این و آن عشق یعنی دفتر مشق و مداد اضطراب و استرس در امتحان عشق یعنی کتاب هندسه خط و اضلاع و زوایای گران عشق یعنی جدول ضرب و حساب پشت خطکشها برای تنبلان عشق یعنی نمودار مکان راه حل هایی برای این زمان عشق یعنی جزوه های پر مثال بردن اعداد زیر سایبان(رادیکال) عشق یعنی منطق بی حدو مرز در کتاب و جزوه های دوستان عشق یعنی بازه ی بسته ی باز بازی سینوس و تانژانت و کتان عشق یعنی بحث شیرین دما ناسزا گویی به فرمولهای جان عشق یعنی عرق گرم جبین خون دلها که نخوردند مادران عشق یعنی تمام ای دوستان پا نهادیم به دوران جوان فریاد زده شده در تاریخ جمعه 3 مهر1388 توسط انتظار
|
سلام بر شاهد شهادت شهیدان لاله نشان...
بیاین با هم کمی فکر کنیم... بیاین عقلامون رو روی هم بریزیم... بیاین فکر کنیم... فکر کنیم که خودمون اسطوره کم داریم؟ خودمون بزرگ کم داریم؟ کم انسانهای بزرگی رو میشناسیم که بخوایم به اونا و نحوه ی برخوردو زندگی و تفکراتشون بپردازیم؟ چرا باید الگوی ما بشن یه سری اسطوره های بیگانه که حتی انقدر بخوایم از اونا تقلید کنیم که حتی اسم خودمون رو به اسم اونا تغییر بدیم؟ چرا ما زود دچار جوزدگی میشیم؟ چرا نمیخوایم قبول کنیم از خیلی ها هم بهتریم؟ چرا نمیخوایم قبول کنیم که کسانی به خاطر مافدا شدن تا ما نفس بکشیم؟ چرا نمیخوایم فکر کنیم که هرنفسی که ما میکشیم یه نوع دین محسوب میشه؟ چرا ما انقدر خودخواهیم؟ یعنی همه ی اینا دروغه؟ یعنی مادرایی که این روزا چشماشون خیسه چون به یاد جوونشون افتادن دروغه؟ یعنی بودن شهدا در کنار ما دروغه؟ آره ما نفسمون به خاطر خواست خداست اما باور کنید اون مردای بزرگ اگه واسطه قرار نمیگرفتن شاید ما هم الان نبودیم که خیلی راحت بگیم ای بابا ۳۰ سال کشتین مارو... آره بایدم بمیریم و همیشه به یادشون باشیم...چون اونا به یاد خدای ما و خود ما بودن که قدرت زندگی کردن رو از خودشون سلب کردن...آسایش رو از خانوادشون گرفتن...نگید خانوادشون رسیدگی میشن... نه...اولا هیچ چیز جای عزیز از دست رفته رو نمیگیره...دوما اکثر اونا هیچی نمیخوان و دریافت نمیکنن...چون بدون چشمداشت این کار بزرگ رو انجام دادن... چرا ما درکشون نمیکنیم؟ چرا همه دنبال منافع خودمونیم؟ همش زندگی شده من و خواسته هام... بیاین کمی فکر کنیم تا کمی از وسعت روح و دل اونا کمی هم به ما برسه... نقطه سرخط... یاعلی... فریاد زده شده در تاریخ چهارشنبه 1 مهر1388 توسط انتظار
|
سلام خدا....
دلم واسه اين سلام گفتنام بهت تنگ شده بود.... آخيش راحت شدم... خدايا حس ميکنم ماهت که تموم شده مهربونيا هم کمرنگ شده... خدايا کمکم کن کمکم کن اونطوري که تو ميخواي و ايده آله زندگي کنم... خدايا من بايد به اون چيزي که واقعا بهش نياز دارم برسم... پس حتما کمکم ميکني... خدايا دستمو بگير من بي تو هيچي نيستم... تو رفيق مني عشق بي مثال مني.... تو نفس مني.... مهربونيتو ازم دريغ نکن.... عاشقتم تنها معشوق عشق... نقطه سر خط... ياعلي
فریاد زده شده در تاریخ جمعه 27 شهریور1388 توسط انتظار
|
سلام و صد سلام به دلای دلتنگ...
سلام و هزار سلام به چشمای خیس... سلام و ده هزار سلام به دستای لرزون... سلام سلام سلام وای خدا چه جوری انقدر زود مهمونیت تموم شد؟واقعا تموم شد؟ لابد الان میگی چقدر من مهمون پررویی تشریف دارم...مهمون دو روز سه روز پر پرش پنج روز حالا تو به ما حالی دادی و یک ماه مارو راه دادی سر سفره صفا و بزرگیت... اما نه تو خدایی خدا، مثل من حقیر فقیر نیستی که این طوری با کسی که بهت پناه آورده برخورد کنی تو خدایی من بدبختیم که همیشه پاتوقم دم در خونه ی توئه آخه جایی رو ندارم کسی رو جز تو ندارم امیدی جز تو ندارم !!! اصلا اصلا من واسه تو نفس میکشم وای نکنه یه روز باهام قهر...نه نه حتی فکر کردن درموردش هم دیوونم میکنه... خدایا بازم مارو به عشق بازی با خودت دعوت میکنی؟آخه آخه من واسه سفر آخرت آماده نیستم...توشه ای ندارم تا بهت تقدیم کنم و بگم خدا من بیچاره هم اینارو آوردم... خداجون عید خودت مبارک... دوستای مهربونم عید شما هم مبارک... صدسال به این سالها... ایشالا به آرزوهای پرنورتون برسین و یه عیدی جانانه بگیرین...آآآآآآآآآآمین واسه منم دعا کنین من با جیغ آمینشو گفتم... همه تونو دوست دارم نقطه سرخط... یاعلی...
فریاد زده شده در تاریخ دوشنبه 23 شهریور1388 توسط انتظار
|
سلام دوستای گلم به وبلاگ جدیدم سر بزنید نظر یادتون نره هاااااااااااااااااا
فریاد زده شده در تاریخ شنبه 21 شهریور1388 توسط انتظار
|
سلام تاحالا دقت کردیم که برای چی هرسال شبای قدر(۱۹،۲۱،۲۳)اشک میریزیم؟؟؟؟؟
واسه ی دردای خودمون؟؟ واسه ی مظلومیت مولا؟؟؟ واسه ی آمرزش گناهانمون؟؟ واسه ی نادونیمون؟؟؟؟ واسه ی توبه کردن و شکستنش و دوباره بعد از یک سال درخواست عفومون؟؟؟؟؟؟؟؟ برای چی گریه میکنیم؟؟؟؟؟؟؟؟ دردای ما که هیچی نیست در مقابل پروردگار... مولای ما مولا بود سرور بود باشهادتشون تا ابد نامشون با خونشون روی دیواره سفید ایثار نوشته شد.... گناهان ما؟؟؟؟؟واقعا گناهان ما تمومی داره؟؟؟؟؟؟؟؟هر سال کوله بار گناهانمون رو خالی میکنیم و سال بعد دوباره از نو میایم برای پاک کردن گناهانمون.... مولا مولا مولای من... تموم وجودم پراز درده دردی که از حقارتم در مقابل تو جاری میشه... وقتی اسم اعظمت رو به زبون میارم عرق سردی روی صورتم میشینه که میدونم اون جوری که باید باشم نیستم و در مقابل اسمتم خخجالت زده ام .... آره به نظر من ما برای بیچارگی خودمون گریه میکنیم... انقدر بیچاره ایم که مولامون باید سردر چاه بکنه و... امیدوارم ما در زمره ی کسانی نباشیم که مولامون . امام زمانمون ازمون دلگیرن... ونامردی ما به دلشون خنجر نکشه... فریاد زده شده در تاریخ سه شنبه 17 شهریور1388 توسط انتظار
|
علي جان کوفيان غيرت ندارند که فرمان تو را گردن گذارند که دامان بلندت را نگيرند جدا کردند دين را از سياست دو بال مرغ آئين را شکستند ز فرزند تو در دل کينه دارند غزالان تو را آواره کردند کبوتر بچـّگان را سر بريدند سلام خدا، امشب حالم منقلبه ،خداامشب فرق سرشیر تو راشکافتند و بی عاطفه ها تازه خبردارشدندو میگویند مگر،مگرعلی هم نماز میخواند؟؟ امشب سر عادل به الحق را شکافتند و دیگر صدای حق گویی های او به گوش نمیرسد... امشب سر بزرگ مردی شکافته شد که آفتاب بود ،آفتابی پراز نور ،نوررحمت،نورعظمت،نور... امشب لبخند گلنشانش دراوج دردو ناتوانی از لبان خوش نقشش پاک نمیشود... امشب یتیمان نمیدانند پدر مهربانشان امشب چرا برای بازی نیامد؟ امشب پیرمرد چشمانش به آستانه کوچه مانده.... امشب امشب امشب امشب چه شبی است یاعلی براستی امشب چه شبی است به ما طعم واقعی این شب را بچشان... نقطه سرخط....
فریاد زده شده در تاریخ شنبه 14 شهریور1388 توسط انتظار
|
هوای دل،حوصله،وجود،اعصاب،
خلاصه همه چیز ابریست....بارالهابارانی بر این بیابان کویرزده و ترک برداشته ی قلبم فروفرست من تحمل ندارم تحمل کوچک شمرده شدن نزد غیرازتورا ندارم براستی تو هستی که باید شانه های من تنها در پیشگاه تو خمیده باشد نه غیر از تو خدایا به من بیاموز که تشخیص دهم نشستن در کنار خالص و ناخالص را... خدایا نگذار وجودم پرپر شود و شکوفه سرزنده و شاداب وجودم به گلی پژمرده تبدیل شود... خدایا من غمگین نیستم اما تنها میترسم که دراین اجتماع که سرشاراز گرگ صفتان است همه را دوست دانم و حقیروکوچک شوم.... خدایا به من قدرتی عطا فرما تا از هر بنده ی تو طلب نکنم چیزی را زیرا تو به من قدرتی دادی که میتوانم کارهای خارق العاده ای انجام دهم نگذار محتاج غیراز تو شوم که بعضی از بندگانت ظرفیت ندارند... خدایا من تنها چند بهار از زندگیم میگذرد نگذار در راه زندگی بهار شادوسرحالم بی حال شود و زود زردو وبی رمق شود ...آری من ایمان دارم که تو نمیگذاری... قلب من مالامال از دوستی و دوست داشتن نسبت به اطرافم و اطرافیانم است نگذار در عوض قلبم مملو از خصم شود نگذار نگذار نگذار.... نگذار من بشکنم...دوستت دارم به اندازه ای که اندازه ای نمی یابم برای میزانش... نقطه سرخط... |
|